يا بپوش آن روي زيبا در نقاب

شاعر : اوحدي مراغه اي

يا دگر بيرون مرو چون آفتابيا بپوش آن روي زيبا در نقاب
گر نمي‌خواهي جهاني را خراببند کن زلف جهان آشوب را
چون کنم، کندر نمي‌آيد ز خواب؟رنج من زان چشم خواب‌آلود تست
آن تو داني، روي را از من متابزلف را وقتي اگر تابي دهي
بر هلاک من چه مي‌جويي شتاب؟من که خود ميميرم از هجران تو
تا نيايي بر نيايد آفتابتا نرفتي در نيامد تيره شب
سينه‌اي دارم پر از آتش کبابحال هجران تو من دانم، که من
تشنه‌ام، خود را در اندازم به آبعاشقم، روزي بر آويزم بتو
ايزدش فردا نفرمايد عذاباوحدي کامروز هجران تو ديد